خرید بک لینک
هميشه با خودم ميگفتم بايد يه روزايي تو زندگي وجود داشته باشه كه به تحمل اين همه سختي و روز مرگي بي ارزه .با فكر اومدن همين روزا همه تلخي ها و بي رنگي هاي زندگي و تحمل ميكردم. ميشه گفت اميد داشتن برام تو همين خلاصه ميشد.. روزا و سال ها ميگذشت تا اينكه يه روزي يه جايي تو قلبم يه چيزي حس كردم كه با خودم گفتم : مي ارزيد! ٢٥ روزي كه به همه سختي هايي كه تو ٢٠ سال زندگيم تحمل كرده بودم مي ارزيد. به اومدنم به اين دنيا، به ديدن زشتي هاش.. تنهايي هاش..حتي به خالي بودن آينده . ٢٥ روزي كه زندگي برام معني پيدا كرد. همه چيز يه جور ديگه بود. مزه ها، رنگ ها، هوا، صداها شب و روز جور ديگه اي بود. بار اولي بود كه دوست داشتم و دوست داشته ميشدم .

برچسب: نویسنده: طاها باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 11:08

نميدونم چرا يدفعه انقدر وحشتناك ميشي! منكه كاريت نداشتم!فقط خواستم حالتو بپرسم.از همون روزي كه دوباره تو پالاديوم ديدمت هميشه نگران اين روز بودم، كه اينجوري شي كه نخواي باهام حرف بزني كه باهام الكي دعوا كني ميشه گفت تو اين مدت هررررر بار كه باهات حرف زدم و ديدمت اين فوبيارو تو تك تك لحظه ها داشتم نميدونم چرا واقعا! مگه من چه بدي اي بهت كردم؟ ميتونستي جواب ندي هيچ وقت ولي اونجوري گند نزني به همه چي! به من ميگي هر وقت كه بخواي مياي , هر وقت كه بخواي ميري معلوم هست چي ميخواي؟ مگه بقيه آدما باهم چجوري برخورد ميكنن؟ ميان ميمونن خونه هم؟:) بايد چيكار ميكردم؟ از روي محبت و دوست داشتن با كسي معاشرت كردن ميدوني يعني چي؟ نه! قطعا نميدوني كه اين حرف و به من زدي. اگر ازم ميخواستي هر لحظه هر جاي دنيا كه بودم باهات حرف ميزدم يا ميرفتيم بيرون يا هر وقت كه نميخواستي باشم نبودم. من اينقدر نسبت به تو بي دفاع بودم كه اين خودِ جديدم و اصلا نميشناختم! و واقعا اين طرز برخوردت و هنوز نميفهمم.. همين يك ماه پيش بود سر فوت پدر بزرگم داشتي ميگفتي چرا بهت مسيج ندادم بعد الان كه مسيج دادم ميگي: چته؟ چي ميخوايي

برچسب: نویسنده: طاها باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 11:08

خستگي اين روزا خوبه.كمتر اجازه ميده بهش فكر كنم. هر روز يه جوري تنظيم ميكنم كه با سرويس اخر كه پنج ديقه به ٥ حركت ميكنه برم تمرين پيانو. برگشتنم يا ميرم بيرون يا برميگرم آشپزي ميكنم بعدم اسكيت. هندزفريمم خداروشكر خراب شده.چند روز پيش ديدمش دانشگاه.اونم ديد منو قطعا كه راهشو كج كرد. قضيه يه جوري شده كه نميخوام همون يه ذره محبت و احترامي كه يه روز بينمون بوده خراب شه.دلم نميخاد ببينمش. تا حالا اين حجم از نخواسته شدن رو از يه ادم حس نكرده بودم. ميدوني بعضي وقتا كه به داستانا ميشينم فكر ميكنم با خودم ميگم من چقدر بدبختم كه آدمي كه اينقدر برام مهمه باهام اينجوري برخورد ميكنه. مثله يه مزاحم.يه آدم آويزون! اصلا نميخوام به قضيه اينجوري نگاه كنم باخودم ميگم اوكي روزاي خوبي داشتيد باهم تموم شد رفت و من واقعا اعتقاد دارم به اينكه آدما همه ميرن يه روزي ولي كاش اينجوري نميرفت ... :) من آدم خنگ و نفهمي نيستم.خيلي ساده تر ميتونستي بري

برچسب: نویسنده: طاها باقریان تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 11:08

صفحه بندی